
5406 : حکایت اتوبوس و جنازۀ مادر. «نویسندهای آلمانی در داستانی کوتاه نقل میکند که: در اتوبوسی نشسته بودم که مردی با سه یا چهار بچهی قد و نیم قد وارد اتوبوس شد و در صندلیای نشست و بعد از آن بچهها شروع کردند به شیطنت کردن و سر و صدا. من دائما جلوی خودم را میگرفتم که به این مرد اعتراضی نکنم که چرا سر جایت نشستهای و بچههایت را کنترل نمیکنی؟
بالاخره تحملم تمام شد و به سراغ آن مرد رفتم و گفتم: شما که پدر هستی و بچههایت را در مکان عمومی آوردهای، چرا آنان را ضبط و مهار نمیکنی؟
آن مرد در پاسخ گفت: من الان این بچهها را از سر جنازهی مادرشان از بیمارستان میآورم و در این شرایط، خواستهی شما شدنی نیست.» (منبع)
دامنۀ دارابکلا...ما را در سایت دامنۀ دارابکلا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 125