دزدیدنِ جوانمردی
«اسب سواری، مرد چُلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد. و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند. مرد چُلاق وقتی بر اسب سوار شد، دهنه ی اسب را کشید و گفت: … اسب را بردم ، و با اسب گریخت!

نکتۀ دامنه: می گفتند روباه ها مکّاره اند و حلیه باز. پس برخی آدما هم مکّارند و دودوزه باز
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: تو، تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی! اسب مال تو؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!
مرد چلاق اسب را نگه داشت. مرد سوار گفت: هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی؛ زیرا می ترسم که دیگر «هیچ سواری» به پیاده ای رحم نکند.» (منبع)
ساعت ٥:۳٩ ب.ظ جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩٦
دامنۀ دارابکلا...ما را در سایت دامنۀ دارابکلا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 142